زین الدین زیدان در خاطرات خود می نویسد: در سفری که به دیار روس داشتم مشرف به حضور علامه گری کاسپاروف شدم. صفحه شطرنج را چیده و دیده در آن دوختیم. بازی ادامه یافت تا جایی که مات شد!
نبود عجب که مــوری بکشد به جهد یک گــــاو
که چو بخت یار باشد شکند به مین دو صد ناو
مات و مبهوت رو سوی من کرد و گفت : به زودی شطرنج جایگزین جمیع ورزش ها شود و دوران رنج بشر سپــــری گردد دیری نپاید که والیبالیست و فوتبالیست را بینی که دلمشغولی خویش رها کرده و بازی شطرنج در پیش گرفته اند. چرا که بهتر از شطرنج ورزشی نیست و غیر آن ارزشی. هر که شطرنج نیاموزد معتاد است و خلق در ریختن خون او آزاد .
بکشید و خون بریزیـــــد ز کسی که نیست در رنج
و هر آنکه نیست فکرش چو شمـــا و اهل شطـرنج
مرا که سال ها در جوار بزرگان دویده ام و فرقی میان پیاده و سوار ندیده ام. این سخن سخت آمد . روی عتاب بر وی گرفتم و دیوانه اش خطاب کردم. مشتی سویم پرتاب کرد ، با کله جواب دادم. سینه اش را برایم پف کرد. به رویش تف کردم.
با اسب و الاغ و شاه و فرزیـــن هرگز نشوی حریــــف رنــدان
علامه اگر چه نیســــت زیــدان لایـی زندت درون مــیـــــــدان
هر دو ناراضی از هم، نزد قاضی رفتیم. قاضی رو به من کرد و گفت: ای فوتبالیستی که درونت خشونت باقیست. بدان که قهرمان را به از پهلوانی نباشد و مرد را بهتر آن باشد که شنیده نشنیده انگارد. آنگاه رو به گری کرد و گفت: ای علامه دهر که پوشیده ای پیژامه قهر. بدان که بازی شطرنج را شاخه ها بیش است و هر شاخه را شاخه هایی بیش تر و ...
اما اگر در جهان همه چیز درخت باشد زندگی در آن سخت باشد. چون مناظرش گوناگون است و همه چیز آن همگون نیست، اغلب بشر از زیست در آن خسته نگردد و دیده از دیدنش بسته نشود.
دیده شود خسته ز دیدار بـــاغ چون همه اش گشت درختــــان کاج
عادت اگر سخت شد اندر بشر نیست دگر ترک هـــــم او را عـلــــاج
سخنان قاضی که به اینجا رسید هر دو بر صدق آن گواه دادیم و پی به اشتباه بردیم و بر سر و روی هم بوسه دادیم و بعد از کمی خنده به این ابیات بسنده نمودیم.
هیچ دانایی در این عالم نزیست تا همی دانست نادان است و بس
زین همه آدم که اندر خاک شـــد هم یکی آخـــر نیامــد بـــاز کــس
آفتاب داشت طلوع می کرد.آدم معمولی از خواب پریده و فهمیده بود که دیروز گذشته و فردا شده و امروز باید بره سر کار. اما خواب مسخره ای دیده بود. خواب دیده بود که عشق و عقل به جون هم افتادن و به قصد کشت دارن هم و می زنن. این با مشت می زد تو سر اون، اون با لگد می زد تو شکم این. کتک کاریشون از اون جایی شروع شده بود که ...
عقل روی تخته سنگی نشسته بود و در حال تفکر به دور دست ها نگاه می کرد.
عشق که این صحنه رو می دید پوزخندی زد و گفت: خسته نشدی از این همه تفکر؟
عقل گفت: چیه؟ حسادت می کنی؟
- بی خیال ، بیا مشاعره کنیم.
- با مباحثه بیشتر موافقم.
- عجب کله شقی هستی ، هر چند خیلی ریز می بینمت ولی باشه.
- تو حرف حسابت چیه؟
- من حساب کتاب سرم نمی شه از تو بعید بود همچین سوالی کنی. الحق که دیوونه ای چرا دنیا رو وارونه می بینی؟
- منظور؟
- چقدر از این ور نگاه می کنی بیا از اون ور نگاه کن ببین چه خبره.
- یعنی چطور نگاه کنم؟
- مثل من نگاه کن
- برو بابا عاشق
- تو بیماری می دونی چرا؟
- چرا؟
- چون شگفتی ها رو طبیعی می بینی
- اتفاقا تو هم بیماری
- چرا؟
- چون طبیعیات رو شگفت انگیز می بینی
- هیچ می دونستی بهترین حمله دفاعه؟
- بهتره بدونی بهترین دفاع حمله اس
- اگه بدونی از آسمون زمین چه شکلیه
- اگه بدونی از زمین آسمون چه شکلیه
- تا حالا چیزی به نام حس شیشم به گوشت خورده؟
- تا به حال حواس پنجگانه رو احساس کردی؟
- همیشه به دنبال جواب باش
- هیچ وقت از خودت سوال کردی؟
- درست صحبت کن
- غلط زیادی نکن
اینجا بود که عشق یه مشت گذاشته بود پای چشم عقل و با هم گلاویز شده بودن. آدم معمولی که داشت کلافه می شد. دست کرد تو جیبش و موبایلش و در آورد. می خواست زنگ بزنه تیمارستان، بیان جفتشون و بگیرن و ببرن، که از خواب پریده بود و چشمش به آفتاب افتاده بود که داشت طلوع می کرد.

