خـدای را سپــاس که جــان در زبان اســــت و دندان در دهان. در زندان ذهن مســلـــوب بودم ناگـاه برقی از منزل لیــــــــــلی بدرخشـــــــــــــیــــد ســحر ... بر آن شدم تا پنجـــره ای رو به تجلی بگشایم. آنگاه بر صندلی سلطانی جلـوس یافتم و موس در دست گرفتم. در همـــیـــــن هنگام مادر از کنج مطــــــبـــــخ فریاد برآورد: خـردی از یاد بردی که درشتی میکنی مگر دیشب قول ندادی از امروز به دنبال کار روی؟ از جــفای جــوانی جـواب ندادم. پس وارد ســایت بلاگفا شـــدم. وبلاگی اختیار نمـودم. چندمطلب کپی پیست کردم و در سایت نهادم چندی گذشت دوستــــــان داخل حســــــادت شـــــــدند که: از این وبلاگ که اختیار کردید تحفه ای کرامــــت نمایید. به دور از مروت دانسـتم رد درخواســت دوســتان، که از یاران موافق بود و ارادت صـادق. دعوت نـــــــمودم ایشــــان را و آموختمشــان از انواع و اقسـام شگــــــــردهای وبلاگ. پـس از مدتــــی زرق و برق وبلاگشـان چنانم مدهـــــوش کرد که پـای در یک کفش برفت. تصمـــیم بر آن داشتم تا دیگر مطلبــــــی از بزرگان در پنجره دید دوستــــان نگمارم. به بخـــــش مدیــریـــت مطالب قبلی رفتم و تمــــــام را حذف نمـــــــودم. زین پس آنچه می نویســـــم تراوش اســـــت از ذهـــــــن پــــر کـــــــــــاوش.
اگرخوردی ازکرده خود شکست بود بهتــــر از گفته آن نشسـت که پوشیده بشنیدم از محرمـی بیاندیشم از گفته اش هر دمی بجایی کسی کرده شق القمر تو با گفتــن آن بیابی ثمـــــــــر!
زن ها شـــما را از شــر شيطان
حفــظ ميکنند براي آنکه آنها سر
شيـــــطان هم کلاه مي گذارند
(ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــارتر)
--------------------------------------