با من این گفت شبی عقــل که فرزندان را عشق مسکن شده پیدا چـه کنی طوفـان را
بهتر آن است که تخریـب کنی خـانه کلنگ سر و سامــان بدهـــی وضعیــت اسکــــان را
جای آن برج بسازی دو ســــه آلونـــک دنج بچه ها خانه ندارند کنی شـــاد دل ایشان را
همه از دشـت و ده و کوه هجــوم آوردنــــد مصلحت نیسـت ولی ترک کنـــی تهـــــران را
حافظ از گوشــه میخانــــــه بــــزد ناگــه داد لــال کردی تو پســـر بلبـــل خوش الحان را !
گفت ای شـوخ بگویـم به تو یـک پند نکـــو گر شنیدی شکنی شـــــــاخ همــه رنـدان را
چون تو را خوابگه آخــر مشتی خاک است پس چه حاجت که بر افلاک کشی ایـوان را؟
گفتمش حافـظ شوریــــده گذشت آن دوره که بدادند شهان مفت زمیــن خویشــــان را
هر که دارایی او بــود یکــــی ملـــک کهـــن منـــزل آباد شــــــد و ساخت ز نو ویـــــران را
مردم اهل محـل خانه بســی کوبیــــــــدند برج میـلاد هـــــــزاران شــــــــده ایـن ایـران را

