دست نوشته های یک آدم شاخ
موضوع: دست نوشته های یک آدم شاخ
شنبه بیست و هفتم مهر 1387
تمام امور نسبی است ، به غیر از قبل ویرگول!
دیواری که تا ثریا کج رفت به حتم معمار خوبی داشته.
کتاب که ته گرفت تازه نویسنده به یاد آورد زیر شعله اش زیاد بوده.
بالای لب خورشید لکه ای سیاه بود. ماه تاب نیاورد و خود را لک و پیس کرد.
عشق و عقل با هم بحث می کردند که گرسنگی آمد و گفت : یه فال می خرید؟!
بازیکن ها آنقدر توپ را به هم پاس دادند تا توپ گیج و گرسنه داخل دروازه دفن شد.
دست چپ به مرز درد رسیده بود و قرار نداشت. دست راست با اره آن را قطع می کرد و روزگار میخندید.
کار هر روزشان شده بود. "باید" پشت میز می نشست و دستور می داد ، "شاید" جلوی میز مینشست و تایید می کرد.
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox

