آن گوینده سعی و تلاش، آن دونده سریع خیلی یواش، آن مفتی اسرار گران، آن پیشگوی آینده جهان، آن لکه گیر جاده های معراج، تسهیل کننده مشکلات مسکن و اشتغال و ازدواج، آن پرتابگر لنگه کفش به سمت بوش، که برق از هیبتش دائم گشت خاموش. شرح او دادن حاجت نیست که همه عالم بر استحاله از شرح صدر اوست. فضایل و مناقب و شمایل او بسیار است و در وصف او این تمام است که در داد و بیداد و فریاد یگانه است و در جهش و پرش اعجوبه.
چون بیامد عالمیان یک صدا به جوشش آمدند که ادبیاتی جدید پدید آمد و زمینیان کار و زندگی رها کرده یک به یک چشم بر ایشان خیره داشتند.
گفتم: راز حل مشکلات در کجاست؟!
گفت: تو باید باور داشته باشی که رازی وجود ندارد.
گفتم: بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم ،خیره شدم، گوجه ندیدم!
گفت: آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام ، آرامش به صلاح نیست، باید کرد تولید سرسام
گفتم: یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم مرغ و ماهی، موز و ترشی، برنج و چایی چه فراوان که خریدیم . ساعتی هم سر آن کوچه نشستیم.
گفت: از این نفت حذر کن، لحظه ای چند به حقمون نظر کن، تو که خود می دانی اقتصاد بیمار است. خود کفا باش! که غم بسیار است
گفتم: حذر از نفت ؟! ندانم نتوانم. یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ، حق خود را طلبیدم، تو به من خندیدی و نمی دانستی که چه شبها پی نان گشنه دویدم. و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا؟ سوپر کوچه ما گوجه نداشت؟!
