آی آدم ها ...
که در ماشین نشسته
پشت فرمانید
در ایران!
یک نفر یک ساعت اینجا مانده معطل
در کنار این خیابانی که دارد چاله های ژرف و خود هم خوب می دانید
آن زمان که گاز را تا تخته بفشارید
آن زمان کز ترس افسر تنگ می بندید
بر صندلی هاتان کمربند
یک نفر اینجا علف در زیر پایش گشته سبزاسبز
کارتتان سوزد الهی، باکتان خالی
یک نفر با شوق می گوید دوباره : مستقیم
در چنین بهبوهه ای از دور می آید صدایی ...
( ترمز ماشین ولوو )
آه اینجا قصه مخدوش است گویا!
من ندانم این رئالیسم است یا جادو ولی ...
آدمی جوگیر می خواهد رساند آن نفر را سوی مقصد
پس سوارش می کند با میل و ژستی نرم می گیرد
مسافر شاد می پرسد : تو را من در کجا دیدم؟ بگو با من تو نامت را
: منم ژان، کنیه ام وال ژان!
: تویی ژان؟ در چنین هنگامه ای یا خواب می بینم؟ منم ژاور که دنبالت بدم در بینوایان!
خوب در چنگم بیفتادی، مرا با شستشوی مغز پیچاندی، بگو اینجا چه می خواهی؟!
: نمی دانم چه شد وقتی تو خود را پرت کردی توی سن اینجا شدم پیدا!
ولم کن بی خیال ما شو ای ژاور
عجب گیری نمودم ها
آی آدم ها ...
