از اهالی جهانم
پیشه ام بی کاری است
شاعری پیشه نبود
دهکده منزل من
من به این دهکده می اندیشم
به جهانی تازه
کدخدا در کار است
کار مخصوص خداست
کدخدامان دیروز کرد دیدار ز همسایه ی ما
مشدی افغان و عراقی هر دوشان مشغولند
بر زمین می کوبند بیلشان را آرام
خاک بر سرهاشان
شده دود اندوده
آبشان گشته سیاه
نانشان سرخ شده
پدرم می شوید
ظرف می شوید ظرف
سر انگشتش را می زند بر ته دیگ
امروز غذا گوجه و تخم دو مرغ
می خوریم از سر شوق
مادرم باز آمد
ز سر کار آمد
مادرم هیچ نگفت
پدرم می گوید
آن زمان ها مسکن قیمتش پایین بود
گاز و برق و تلفن قصه ای بیش نبود
دو قران می دادی بستنی می خوردی
خواهرم می جوید
دانش آن هم گه گاه
خواهرم اینجا نیست
خواهرم گم شده است
در لباس و کتب و آینه ها
بچه های فامیل فلسفه می خوانند
فلسفه خواندنی است
هیچ کس فلسفه را بهر خوردن نخرید
بحث و منطق عرفان
همه اش قصه نبود
غصه ها بیشتر است
پدر جنگ بسوزد که درآمد پدرم
از درآمد پدرم
با رپوش مطبخ
به سرش هست کلاه
بر سرم می کوبد
دو سه تایی از مشت
جنگ در می گیرد
او زند بر مغزم
من زنم بر مشتش
البته با مغزم
جنگ مرگ است امروز
مرگ جنگ است امروز
جنگ ما با مردم
جنگ مردم با ما
جنگ ملت با هم
جنگ نفت و هنر و اندیشه
جنگ مذهب نیز هم
از کله خود اینجا اثری دیگر نیست
هسته خرماها نخل باسق شده است
این انرژی امروز هسته ای ها شده است
صرفه جویی بی شک مشکل ما شده است
مشکلی دیگر نیست!

