تبليغاتX
شیخ شوخ


شیخ شوخ
مردی از تمام فصول!
خواب مسخره
موضوع: خواب مسخره جمعه هشتم آبان 1388

آفتاب داشت طلوع می کرد.آدم معمولی از خواب پریده و فهمیده بود که دیروز گذشته و فردا شده و امروز باید بره سر کار. اما خواب مسخره ای دیده بود. خواب دیده بود که عشق و عقل به جون هم افتادن و به قصد کشت دارن هم و می زنن. این با مشت می زد تو سر اون، اون با لگد می زد تو شکم این. کتک کاریشون از اون جایی شروع شده بود که ...

عقل روی تخته سنگی نشسته بود و در حال تفکر به دور دست ها نگاه می کرد.

عشق که این صحنه رو می دید پوزخندی  زد و گفت: خسته نشدی از این همه تفکر؟

عقل گفت: چیه؟ حسادت می کنی؟

- بی خیال ، بیا مشاعره کنیم.

- با مباحثه بیشتر موافقم.

- عجب کله شقی هستی ، هر چند خیلی ریز می بینمت ولی باشه.

- تو حرف حسابت چیه؟

- من حساب کتاب سرم نمی شه از تو بعید بود همچین سوالی کنی. الحق که دیوونه ای چرا دنیا رو وارونه می بینی؟

- منظور؟

- چقدر از این ور نگاه می کنی بیا از اون ور نگاه کن ببین چه خبره.

- یعنی چطور نگاه کنم؟

- مثل من نگاه کن

- برو بابا عاشق

- تو بیماری می دونی چرا؟

- چرا؟

- چون شگفتی ها رو طبیعی می بینی

- اتفاقا تو هم بیماری

- چرا؟

- چون طبیعیات رو شگفت انگیز می بینی

- هیچ می دونستی بهترین حمله دفاعه؟

- بهتره بدونی بهترین دفاع حمله اس

- اگه بدونی از آسمون زمین چه شکلیه

- اگه بدونی از زمین آسمون چه شکلیه

- تا حالا چیزی به نام حس شیشم به گوشت خورده؟

- تا به حال حواس پنجگانه رو احساس کردی؟

- همیشه به دنبال جواب باش

- هیچ وقت از خودت سوال کردی؟

- درست صحبت کن

- غلط زیادی نکن

اینجا بود که عشق یه مشت گذاشته بود پای چشم عقل و با هم گلاویز شده بودن. آدم معمولی که داشت کلافه می شد. دست کرد تو جیبش و موبایلش و در آورد. می خواست زنگ بزنه تیمارستان، بیان جفتشون و بگیرن و ببرن، که از خواب پریده بود و چشمش به آفتاب افتاده بود که داشت طلوع می کرد.

1 نوشته شده توسط شیخ شوخ | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox
 
Copyright © 2006 - Site bus: شیخ شوخ & Designer: Hessam Sedaghati