مربی Y جهت حمایت از مربی X می گوید : در کشورهای پیشرفته دنیا رسم بر این است که وقتی فلان مربی نتیجه نمی گیرد، تماشاگران معترض دستمال سفیدی از جیب بیرون آورده و با تکان دادن آن مخالفت خود را با حضور وی اعلام می دارند نه چون تماشاگران ما که با فحش و تحقیر و توهین خانواده مربی مورد نظر را جلوی چشمانش می آورند!
پینوکیو: این رفتارهایی که شما دیده اید و این چیزهایی که شنیده اید از اندک تماشاگرنماهایی بوده که به صورتی سازماندهی شده قصد اختشاش و آشوب را داشته اند.
فرشته مهربون: اجی مجی لا ترجی
گربه نره: تا نباشد چوب تر ...
روباه مکار: باید کاری بکنیم تا سود امورات فرهنگی از امورات بی فرهنگی برای تماشاگران بیشتر باشد.
پدر ژپتو: این تماشاگرنماها بالاخره یه روزی آدم می شن.
شیپورچی: واقعا باید بر وجود چنین ملت بی فرهنگی تاسف خورد!!!
خرس مهربون: قبل از اینکه تماشاگرا به چنین حرکاتی دست بزنند بارها خانواده شان را جلوی چشمشان دیده اند.
پسر شجاع: یعنی همه تماشاگرای دنیا شرایط تماشاگرای ما رو دارن؟
پدر پسر شجاع: پسرم من در سفری که چند سال پیش به یکی از همین کشورهای پیشرفته داشتم ، وقتی می خواستم وارد ورزشگاه شوم هیچ کس جهت بازرسی به استقبالم نیامدو این خیلی عجیب می نمود! از آنجا که کمی زبان فرنگی بلد بودم ، پرس و جو کردم دیدم یک سری ابزار مغناطیسی آنجا هست که پول را در آن می اندازند و بلیط گرفته و با گذاشتن بر روی یک شی شیشه ای از محفظی عبور می کنند. همینطور نگاه می کردم که در حین عبور یکی از تماشاگران، صدای بوغی بلند شد. وی را به اتاقی هدایت کردند و در آنجا تحت بازرسی قرار گرفت . وقتی خوب دقت کردم دیدم چند نارنجک و یک قمه و دو قبضه پنجه بکس! از داخل لباسش بیرون آوردند. این ابزارها را از وی گرفتند و با اخذ کارت شناسایی وی را به داخل ورزشگاه فرستادند. خلاصه من هم همینگونه وارد ورزشگاه شدم. ورزشگاه مملو از جمعیت بود. فکر می کردم الان مثل ورزشگاه خودمان باید بروم روی سیمان بنشینم و برای اینکه یخ نزنم هی جست و خیز کنم تا بازی تمام شود یا اگر خیلی شانس بیاورم روی یک صندلی زهوار در رفته بنشینم و باران صاف بخورد وسط ملاجم و من هم با چهره ای مزحک برای بازیکنان محبوبم شعارهای فرهنگی بفرستم. اما برای هر تماشاگر یک صندلی تعبیه شده بود. از شماره بلیط دریافتم که باید بروم پایین در جایگاه ویژه جهانگردان بنشینم. از آنجا که باران شدیدی می بارید خواستم چترم را باز کنم که دیدم ورزشگاه مسقف است و مثل ورزشگاه خودمان برای زمان پارینه سنگی نیست. بیشتر تماشاگران نشسته بودند و تخمه می شکستند و هر هر می خندیدند و جیغ و هورا می کشیدند. در همین اثنا یکی از بازیکنان که خیلی معروف هم بود و چهره ژیگولویی داشت، آمد کنار نقطه کرنر تا سانتر بکشد که من از فرصت استفاده کردم و دوربینم را به یکی از تماشاگران دادم و رفتم کنار آن بازیکن ایستادم، همان جا با هم عکس یادگاری انداختیم و وی را بوسیدم و او هم توپ را سانتر کرد برای هم تیمی هایش و اتفاقا همان توپ گل شد و من دویدم وسط چمن و او را بقل کردم. ناگهان چهار پنچ مرد قلچماغ به سمت من دویدند و دست و پایم را محکم گرفتند و مرا به همان اتاق بازرسی بردند. بعد از کمی بازجویی کارت شناسایی ام را گرفتند و وقتی فهمیدند من پدر تو هستم، بخاطر تربیت چنین فرزندی کوتاه آمده و از من تعهد گرفتند به شرطی آزادم کنند که سری کامل برنامه کودکمان را برایشان بفرستم و من هم قبول کردم و از ورزشگاه خارج شدم. وقتی آمدم بیرون چند اتوبوس آنجا بود. رفتم تا سوار یکیشان شوم که مامور کنترل گفت: بلیطتان؟ من هم بلیطی که هنگام ورود به ورزشگاه گرفته بودم در آورده و نشانش دادم . اما گفت اتوبوس شما آن یکی است و رفتم و این بار از روی شماره ای که پشت بلیط بود روی صندلی مخصوص جهانگردان نشستم و راننده بعد از کمی توقف و تکمیل ظرفیت مسافرین را برد و هر یک را در نزدیکترین محل مقصد پیاده کرد و من هم به هتل محل اسکان جهانگردان بازگشتم.
خانوم کوچولو: راستی خانوم ها هم اونجا بودن؟!

